تبليغاتX
حیاط خلوت
فکر کن خونه خودته راحت باش
 مهربانی...

سلام

اميدوارم حال همتون خوب باشه، شايد تا يه مدتي نتونم بيام، ولي سعي

 

ميكنم در اولين فرصت بيام، مراقب خودتون باشين و برام دعا كنين.

 

اين داستان هم تقديم به همه عزيزان:

 

مهرباني

 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى

 

آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

 

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر

 

گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او

 

خواست كه آن سنگ را به او بدهد.  

 

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از

 

این كه شانس به او روى كرده بود،

 

از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش

 

است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به

 

راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.  

 

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم.

 

مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید

 

كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن

 

محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

      

 

شاد باشين

 

يا علي...
 

 

|+| نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 

سلام

 

يه داستان غير عاشقانه ديگه رو تقديم ميكنم به تمامي عزيزان:

 

آزموني براي سخن

 

مردي به سقراط كه در كوچه راه ميرفت، نزديك شد و گفت:

 

- از آنجا كه با شما دوست هستم، لازم است چيزي به شما بگويم.

 

سقراط به سرعت پاسخ داد:

 

- صبر كن! آيا براي حرفي كه مي خواهي بزني، ۳ آزمون را انجام دادي؟

 

مرد كه نميدانست سقراط از چه حرف ميزند، جوابي نداد.

 

سقراط ادامه داد:

 

- آيا آزمون اول را انجام داده اي؟ يعني مطمئن شده اي كه حرفي را كه

 

مي خواهي بزني حقيقت دارد؟

 

مرد گفت:

 

- خب، مطمئن نيستم. شنيده ام كه اينگونه مي گوييد و ...

 

حكيم گفت:

 

- پس آيا آزمون دوم را انجام داده اي؟ آزمون خوبي را؟ آيا گفته تو براي

 

من خوب است؟

 

مرد با من و من جواب داد:

 

- نه، كاملا برعكس ...

 

سقراط ادامه داد:

 

- اگر آزمون حقيقت و آزمون خوبي را انجام نداده اي، پس حتما آزمون

 

فايده را براي سخنت انجام داده اي، آيا ميداني كه آنچه مي خواهي

 

به من بگويي، براي من مفيد است؟

 

مرد گفت:

 

- مفيد؟ نه، مفيد هم نيست.

 

فيلسوف بزرگ با لبخند نتيجه گرفت:

 

- اگر موضوع نه حقيقت دارد، نه خوب است و نه فايده اي دارد،

 

بهتر است خود را نگران آن نكني و حرفش را هم نزني.

 

    

 

شاد و سرزنده باشيد.

 

يا علي...

|+| نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 درگذشت خسرو شکیبایی...

سلام به همه دوستان

 

    

 

 

امروز صبح من يه خبر خيلي ناراحت كننده رو از تلويزيون شنيدم، هنرمند

 

محبوب كشورمون آقاي خسرو شكيبايي فوت كردند.

 

خيلي ها سريال جالب و دوست داشتني خانه سبز رو يادشون هست و

 

کلی فیلم و سریال که یاد ایشون رو در یادها زنده نگه میداره. واقعا

 

اين اتفاق براي تمام مردم ايران كه با بازي اين هنرمند آشنا بودند خيلي

 

سخته. اين ضايعه غم انگيز رو به دوستان سينما و تلويزيون و خانواده

 

ايشون تسليت ميگم.

 

      

 

روحشان شاد و يادشان گرامي

 

یا علی...

|+| نوشته شده توسط نیما در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 درخشش...

سلام خدمت همه دوستان عزيز

 

امروز هم با يه داستان غير عاشقانه ديگه رسيدم خدمدتون، اميدوارم خوشتون بياد:

 

درخشش، كاذب يا واقعي

 

يك روز مردي به همراه دوستش در صحرا قدم ميزدند. ناگهان چيزي در دور دست،

 

توجهشان را به خود جلب كرد؛ چيزي بود كه در افق به نحو عجيب و زيباي

 

ميدرخشيد. تصميم داشتند مسير ديگري را دنبال كنند ولي درخشش عجيب،

 

تصميمشان را عوض كرد.

 

 مسيرشان را تغيير دادند تا ببينند آن درخشش زيبا از چيست.

 

تقريبا يك ساعت در زي آفتابي كه گرم و گرم تر مي شد، راه رفتند اما تنها هنگامي

 

كه اين مسير طولاني را طي كردند و به آن رسيدند، فهميدند كه چيست؛ تنها يك

 

بطري خالي نوشابه بود كه وسط بيابان افتاده بود!

 

معلوم نبود اين بطري خالي از كي آنجا افتاده بود؛ شايد از چند سال پيش به حال خود

 

 وسط آن بيابان رها شده بود. با توجه به اينكه هوا بسيار گرم تر از چند ساعت پيش

 

 شده بود، ديگر نمي توانستند به مسير از قبل برنامه ريزي شده خودشان بروند.

 

هنگام بازگشت، با خود فكر مي كردند: تا حالا چند بار شده كه به خاطر درخششي

 

كاذب از شيئي بي ارزش از راه خودشان باز مانده اند؟

 

اما باز فكر مي كردند: اگر به سمت آن نمي رفتند، از كجا ميفهميدند درخششي كاذب

 

است؟

   

       

 

 

 

تا يه داستان ديگه ...

 

پيروز و سربلند باشيد.

 

يا علي...

|+| نوشته شده توسط نیما در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 محروم از لذت...

سلام

اميدوارم حوصله خوندن يه داستان غير عاشقانه ديگه رو داشته باشين، پس

 

 سر حرفي نميكنم و داستان امروز رو تقديم ميكنم به تمام عزيزان:

 

محروم از لذت

 

۲ مرد در كنار دريا قدم ميزدند. يكي از آنها به خاطر مشكلات قلبي اش و

 

 توصيه پزشك مبني بر اينكه صبح ها پياده روي كند، چنين ميكرد. ديگري

 

 به اين خاطر آنجا بود كه پياده روي يكي از بزرگترين لذت هاي زندگي اش بود.

 

مردي كه مشكل قلبي داشت، مي گفت: كاش اين پياده روي زود تمام شود،

 

 قدم زدن در كنار دريا خسته كننده است.

 

ديگري اين تعبير را نمي فهميد؛ در جهان او، قدم زدن در چنين فضايي، فرح

 

 بخش بود.

 

مردي كه مشكل قلبي داشت، مي توانست از آنچه در زندگي اش رخ داده بود،

 

بهره ببرد.هر فعاليت حاصل از عشق، انگيزه اي براي لذت و تفريح است اما او

 

نمي توانست چنين كند.پياده روي براي او تنها درمان پزشكي بود و نه بيشتر؛

 

براي همين، يك ساعت و نيم شادي، براي او زماني مملو از شكنجه و عذاب

 

تبديل شده بود.

 

لذت زندگي در استفاده درست از موقعيتهاست، از هر موقعيتي

 

مي توان بهترين استفاده رو برد.

 

 

 

  

به اميد لذت شما از همه دقايق زندگيتون.

 

شاد، پيروز و سربلند باشيد.

يا علي...

|+| نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 داستان معنوی...

سلام خدمت تمام دوستان خوبم

 

اميدوارم حالتون خوب باشه و حوصله خوندن يه داستان ديگه رو داشته باشين.

 

پس پرحرفي نميكنم و اين داستان رو تقديم ميكنم به تمام دوستان حياط خلوت :

 

داستان معنوی

 

 

روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و

 

مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار

 

گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل

 

دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند.

 

ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: مشكل‏ترين كار براى تو اين

 

است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به

 

تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهيد كه

 

افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: من

 

يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد".

 

و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند پس از

 

مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد.

 

ضربه‏اى به در زد و گفت: ممكن است يك پياله آب سرد براى

 

استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين

 

زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش

 

‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت:

 

آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى

 

كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن

 

است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: اين گستاخى

 

مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم.

 

البته او از اين‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او

 

مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم

 

هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره

 

تكرار كرد: لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار

 

من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم"داستان

 

بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را

 

متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه

 

آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى

 

كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى

 

شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را

 

در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام

 

صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او

 

مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك

 

كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى

 

است و نبايد در رنج و عذاب باشد روزها تبديل به هفته‏ها شد و او

 

هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب

 

فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در

 

نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيش‏ترى خريد

 

و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و

 

دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك

 

مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد.

 

مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى

 

بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل

 

كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن

 

سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به

 

آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان

 

به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد

 

رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود

 

روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره

 

ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده

 

بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود

 

سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع رضايت مى‏كرد

 

ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را

 

دربرگرفت و در  يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان،

 

مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران

 

به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود

 

و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى

 

تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، "من هنوز منتظر آب هستم".

 

و

 

 اين داستان زندگى انسان است

 

 

تا ديدار بعدي...

 

يا علي...

|+| نوشته شده توسط نیما در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 امید...

سلام

 

قبل از اينكه بريم سراغ داستان امروز بايد يه مطلبي رو به همه شما عزيزان بگم:

 

من ديروز رسما دايي شدم

 

 

اين دختر كوچولوي خوشكل اسمش ((سنا)) ست، اميدوارم تو تمام مراحل زندگيش موفق باشه.

 

      

 

 

اين داستان هم تقديم به همه عزيزانم:

 

يك دست هم صدا دارد.

 

پدر هميشه آرزو داشت كه فرزندش قهرمان فنون رزمي شود. او را از كودكي به تماشاي

 

 مسابقه ها ميبرد، با هم فيلمهاي رزمي مشهور را مي ديدند و روياي قهرماني براي آنها

 

 آرزوي بزرگي شده بود.

 

وقتي دست چپ كودك در تصادف رانندگي قطع شد، آنها دوره سختي را از سر گذراندند

 

 كه در آن به از دست رفتن رويايشان فكر مي كردند.

 

اما سر انجام به اين نتيجه رسيدند كه تنها كاري